تبليغاتX
بانوی بهاری

بانوی بهاری

كرگدن و پرنده

 

 

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست...

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید.. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:16  توسط سعیده  | 

 

اغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:47  توسط سعیده  | 

 

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز  همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو  بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه."

جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.

وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!

جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :

- جینی ! تو منو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، اشکالی نداره.

پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من."

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:

- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم
.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما  می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!

و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."

چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.

جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.

پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!

خب! این مسأله  دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او  منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش  رو به ما هدیه بده.

به نظرت خدا مهربون نیست ؟!

این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم...........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:7  توسط سعیده  | 

کمتر از ده روز دیگه عروسیمه و من در عین نگرانی بسیار  خوشحال هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:12  توسط سعیده  | 

کمتر از ۴۸ ساعت دیگه از دوران مجردی ام باقی مونده و من در عین خوشحالی بسیار نگران هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:36  توسط سعیده  | 

چقدر خوبه كه هر از گاهي باورهايمان را يه مروري كنيم. بد نيست ادم چند وقت يه بار ذهنيات و تفكراتش رو خانه تكاني كنه .واضح تر بگم.ما در مورد رفتار و افكارمون بيشتر از اونيكه فكر كنيم بر حسب عادت تصميم ميگيريم  و عمل ميكنيم. براي چند لحظه بدون تعصب اين مطلب رو بخونيم. قبول؟!

همانطور كه ميدانيم كليه تصميم گيري ها , رفتار و اعمال ادمها بر اساس يك الگوي ذهني صورت ميگيرد.

فقط 10 دقيقه بشينيم تو يه جاي خلوت و تك تك طرز فكر ها و رفتارهايي كه بطور نا خود اگاه عادتمون هست مرور كنيم.ميدونيد چه اتفاقي ميافته؟

انسان به طور ذاتي بدون اينكه نياز به اقا بالا سري داشته باشه توانايي تشخيص خوب و بد رو داره. مگه نه؟؟؟!!!

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

ستفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .» 

 او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

 استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم  حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

 

 

&&&

پس لازمه كه قبل از اينكه كسي متذكر ما بشه خودمان هر از گاهي به خانه تكاني ذهن و الگوهي نگرشي و تصميم گيري مان بپردازيم.

خب منظورم از اين خانه تكاني چيه؟:

تو ادبياتمون بهش ميگن:

چشمها رو بايد شست .جور ديگر بايد ديد.....

تو ادبيات عرفاني مون هم بهش ميگن:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم......فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم

با كلاسها هم بهش ميگن:

"مهندسي مجدد" يا "ري انجينيرينگ":Re-Engineering

بزرگان هم بهش ميگن:

مراقب افكارت باش كه گفتارت ميشود مراقب گفتارت باش كه  رفتارت ميشود مراقب رفتارت باش كه عادتت ميشود.مراقب عادتت باش كه شخصيتت ميشود و مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت ميشود..

مذهبي ها هم بهش ميگن:

يك ساعت تفكر بهتر از هفتاد سال عبادت

 

توي اين خانه تكاني دل و فكرو رفتار چه اتفاقاتي ميافته:

*بعضي هاش رو بايد تميز كرد و غبار زمان رو ازش دور كرد و خيلي محكم تر اوونها رو حفظ كرد بهش بها داد.چه باورهاي قشنگي داشتيم كه به مرور زمان , دود زندگي يكنواخت سياهي بهش نشسته و بايد با چاشني خاطره سر و ساماني بهشون داد و دوباره در رديف اول قفسه باورهامون قرار بديم.

** بعضي از اوون باورها رو كه اتفاقا از بس بهشون عادت كرديم خيلي هم دم دست قرار گرفتند و هميشه مزاحمي براي ديدن باورهاي قشنگمون هستند،بايد براي هميشه فراموش كرد و در زباله دان فراموشي قرار داد.

***اگر خوب به اين باورها دقت كنيم ميبينيم كه بسياري از رفتارهايمان در حقيقت انتقام از باورهايي است كه از انها بيزار هستيم.ولي از بس در درون نا خود اگاهمان به انها عادت كرديم وجود انرا فراموش كرده ايم.

جالب است كه در اين كنكاش متوجه رفتارهايي ميشويم كه به دليل انتقام از كسانيكه در حق ما ظلمي كرده اند و به انها دسترسي نداريم به طور ناخوداگاه از اطرافيانمان انتقام ميگيريم.!در صورتيكه آنها شايد خيلي هم ما را دوست داشته باشند ولي اين نفرت به قدري در درون ما نفوذ كرده كه علاقه انها را نه تنها درك نميكنيم بلكه به طريقي سعي در آزردن انها داريم.

**** مثل اينكه  مطلب داره پيچيده ميشه.

****ضمنا اگر خوب دقت داشته باشيم با تفكراتي در درون خود مواجه ميشيم كه اتفاقا خيلي هم به كارمان امده و در برابر مشكلات زيادي از اونها استفاده كرديم ولي از بس كه هميشه در دسترسمون بوده قدرش رو ندونستيم و فراموشش كرديم و گذاشتيمش كنار. و حالا كه با مشكل مواجه ميشيم يادمون رفته كه چه ابزار خوبي رو كنار گذاشتيم و ميتونستيم ازش استفاده كنيم. حالا كه داريم افكارمون رو زير و رو ميكنيم خوبه كه دوباره اون باورها و ابزارها رو گرد گيري كنيم و ازشون استفاده كنيم.

 

البته من براي تمام اين حالتها مثالهاي هم در نظر دارم مخصوصا نگفتم كه تصور و برداشت جهت داري از اين مطلب نشه.فقط براي مورد چهارم يه مثال ميارم: مادر بله مادر .از كودكي هر وقت به مشكلي برخورد ميكرديم عادت داشتيم بريم پيش مادر و براش درددل كنيم و تا اوون ازمون دلجويي نميكرد ارووم نميشديم.

كمي كه بزرگتر شديم اوون خودش با حس مادرانه اش مشكلات ما رو درك ميكرد و بدون اينكه بفهميم و به غرورمون بر بخوره سعي كرد مشكلمون رو حل كنه. حالا كه خيلي بزرگتر شديم ازش دور شديم به حدي كه نه اوون از گرفتاريمون با خبر ميشه و نه ما ميبينمش.

بله از اينجاي حرفم رو شايد قبول نداشته باشيد ولي بنده خودم اين معجزه را ديدم.درسته كه گرفتاريهامون هم با خودمون بزرگ شدند ولي باز هم مادر ميتونه كمكمون كنه كافيه نفس گرمش بالاي سرمون باشه .شما را به خدا موضوع رو جدي بگيريد در بدترين گرفتاريها نفس گرم مادر انچنان انرژي مثبتي بهمون ميده كه باور نكردنيه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:10  توسط سعیده  | 

 I Wish I Was On Travel

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:2  توسط سعیده  | 

You and me
We used to be together
Every day together, always

I really feel
That Im losing my best friend
I cant believe
This could be the end

It looks as though youre letting go
And if its real,
Well I dont want to know

Dont speak
I know just what youre saying
So please stop explaining
Dont tell me cause it hurts
Dont speak
I know what youre thinking
I dont need your reasons
Dont tell me cause it hurts

Our memories
They can be inviting
But some are altogether
Mighty frightening

As we die, both you and i
With my head in my hands
I sit and cry

Dont speak
I know just what youre saying
So please stop explaining
Dont tell me cause it hurts no no no
Dont speak
I know what youre thinking
And I dont need your reasons
Dont tell me cause it hurts

Its all ending,
I gotta stop pretending who we are...

You and me
I can see us dying... are we?

Dont speak
I know just what youre saying
So please stop explaining
Dont tell me cause it hurts no no
Dont speak
I know what youre thinking
And I dont need your reasons
Dont tell me cause it hurts
Dont tell me cause it hurts
I know what youre saying
So please stop explaining
Dont speak dont speak dont speak
No I know what youre thinking
And I dont need your reasons
I know you good I know you good
I know you real good oh

La la la la la la la la la
Dont dont ooh ooh
Hush hush darling
Hush hush darling
Hush hush dont tell me cause it hurts
Hush hush darling
Hush hush darling
Hush hush dont tell me cause it hurts

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:1  توسط سعیده  | 

ناراحتم و بیشتر از اون خسته

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 17:8  توسط سعیده  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 11:44  توسط سعیده  | 

بازوانت را به مستی حلقه کن بر گردنم

تا بلرزد زیر بازوان سیمینت تنم

چهره ی زیبای خود را از رخ من وا مگیر

جز به آغوش چمن یا دامن من جا مگیر

راز عشق خویش را آهسته خوان در گوش من

جستجو کن عشق را در گرمی آغوش من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:27  توسط سعیده  | 

تا اطلاع ثانوی تصمیم گرفتم خودم اینجا بنویسم.

البته نمیدونم چرا هر وقت میام با این سیستم کار مثبتی اعم از یاد گیری نرم افزار یا زبان انجام بدم سر از اینترنت یا بازی در میارم.

باید خودمو تا حدی تنبیه کنم. از وقتی که فارغ التحصیل شدم تنبلیم زیاد شده!!!

بالاخره باید از یه جایی شروع کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 13:25  توسط سعیده  | 

هنوز برام همونی همون نفس تو سینم
بگو تو بهترینی یا من عاشق ترینم
یه طنین آشنا یه عطر دلربا
دوباره چشمایی به رنگ کهربا
باز تپشای دل بی پناهم
باز تو و من بازم همون نگاه
باز تو باز من بازم اون نگاه
هنوز برام همونی همون نفس تو سینم
بگو تو بهترینی یا من عاشق ترینم
هنوز برام همونی همون نفس تو سینم
بگو تو بهترینی یا من عاشق ترینم
نبودی ببینی دلی که می گفتی سنگ شده
حتّی واسه بهونه گرفتنات تنگ شده
منی که می گفتم بی تو شبم پر ستارست
پس چرا دلم پی یه فرصت دوبارست؟

وقتی عطرت تو هوامه
نفسات تو لحظه هامه
چه جوری آروم بگیرم؟
وقتی هیشکی تو نمی شه
تو نگات عشقه همیشه
چرا تو حسرت بمیرم؟
هنوز برام همونی همون نفس تو سینم
بگو تو بهترینی یا من عاشق ترینم
هنوز برام همونی همون نفس تو سینم
بگو تو بهترینی یا من عاشق ترینم
نبودی ببینی دلی که می گفتی سنگ شده
حتّی واسه بهونه گرفتنات تنگ شده
منی که می گفتم بی تو شبم پر ستارست
پس چرا دلم پی یه فرصت دوبارست؟

لا لا لا، لا لا
لا لا لا، لا لا
لا لا لا، لا لا لا لا
لا لا لا، لا لا
لا لا لا، لا لا
لا لا لا، لا لا لا لا
لا لا لا، لا لا
لا لا لا، لا لا
لا لا لا، لا لا لا لا
 
» ترانه سرا  ( شراره فرنژاد )
» آهنگ ساز ( شراره فرنژاد )
» تنظیم ( نینف امیرخاص )
» خواننده : گروه آریان
» آلبوم : بی تو با تو
» آهنگ : هنوز برام همونی

 


 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:50  توسط سعیده  | 

 Love is the verb. not feeling. did you know that?

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 15:56  توسط سعیده  | 

مهربان مادر من  
  ای من از مهر تو در جامه گرم
ای من از لطف تو در بستر ناز  
  هرگز از خویش مرا دور مساز
ای مرا مظهر ایمان و غرور  
  ای نگاه تو پر از گرمی و نور
ای صدای تو مرا روح نواز  
  هرگز از خویش مرا دور مساز
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
نازنین مادر من ، من به گلزار وجود  
  چون گلی تشنه باران محبت هستم
هرگز ای ابر پر از رحمت و عشق  
  نو گل تشنه خود را مبر از خاطر پاک
ای در گلشن قلب من بر روی تو باز  
  هرگز از خویش مرا دور مساز
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
مادر از نغمه لالایی تو می رسد بانگ ملائک بر گوش  
  از صدای سخن عشق تو عالم مدهوش
قسمت می دهم ای از همه دنیا بهتر  
  بهمان شیر محبت که مرا نوشاندی
به همان نغمه لالایی شبهای دراز  
  هرگز از خویش مرا دور مساز
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
سینه پاک و دل کوچک من  
  همه از مهر رخت لبریز است
با تو پاییز برایم چو بهار و بهارم بی تو  
   سرد و غمناک تر از پاییز است
ای پرستار تن کوچک من از آغاز  
  هرگز از خویش مرا دور مساز
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
بی تو من هیچم ، هیچ  
  همه هستی ام از هستی توست
شیره جان تو در ، رگ ، رگ جانم جاریست  
  و به پاکی تو و شیر تو سوگند که من
تا که خون تو به رگ هایم هست  
  از تو ای چشمه جوشان امید
بر نمی دارم دست  
  قسمت می دهم ای از همه دنیا بهتر
به همان نغمه لالایی شبهای دراز  
  هرگز از خویش مرا دور مساز
هرگز از خویش مرا دور مساز
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ

شعر از سعید شمس انصاری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:4  توسط سعیده  | 

دنیای من چشمای من این عمر من این دل من...می سوزه

گریه نکن دروغ می گی می دونم این چند روزه

تو هم مثل همه می ری و منو تنها می زاری

عاشق نبودی می دونم عشقتو هم جا می زاری

برو برو هر جا بگو که یار من دیوونه بود

عاشق نبودی می دونم بودن من بهونه بود

برو برو هر جا بگو که یار من دیوونه بود

عاشق نبودی می دونم بودن من بهونه بود

اما بازم این دل من عاشقشه اونو می خواد

می میرم از جای خالیش اگه بره دیگه نیاد

برو برو هر جا بگو که یار من دیوونه بود

عاشق نبودی می دونم بودن من بهونه بود

برو برو هر جا بگو که یار من دیوونه بود

عاشق نبودی می دونم بودن من بهونه بود

(از:امید عامری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:45  توسط سعیده  | 

1. این بستگى دارد به... یعنى:
جواب سوال شما را نمى دانم!

2. این موضوع پس از روزها تحقیق
و بررسى فهمیده شد. یعنى: این
موضوع را بطور تصادفى فهمیدم!

3. نحوه عمل سیستم بسیار جالب و
دقیق است. یعنى: سیستم کار مى
کند و این براى ما تعجب انگیز
است!

4. کاملا انجام شده یعنى: تنها
راجع به 10 درصد کار برنامه ریزى
شده!

5. ما تصحیحاتى روى سیستم انجام
دادیم تا آن را ارتقا دهیم.
یعنى: تمام طراحى ما اشتباه
بوده و ما از اول شروع کرده ایم!

6. پروژه به دلیل بعضى مشکلات
دیده نشده، کمى از برنامه ریزى
عقب است. یعنى: تاکنون روى
پروژه دیگرى کار مى کردیم!

7. ما پیش بینی مى کنیم... یعنى: 90
درصد احتمال خطا مى رود!

8. این موضوع مستند نشده... یعنى:
تاکنون کسى از اعضا تیم پروژه
به این موضوع فکر نکرده است!

9. پروژه طورى طراحى شده که
کاملا سیستم بدون نقص کار مى
کند. یعنى: هرگونه مشکلات بعدى
ناشى از عملکرد غلط اپراتورها
است!

10. تمام انتخاب اولیه به کنار
گذاشته شد. یعنى: تنها فردى که
این موضوع را مى فهمید از تیم
خارج شده است!

11. کل کوشش ما براى این است که
مشترى راضى شود. یعنى: ما آنقدر
از زمان بندى عقبیم که هر چه که
به مشترى بدهیم راضى مى شود!

12. تحویل پروژه براى فصل آخر
سال آینده پیش بینى شده است.
یعنى: که تا آن زمان ما مى
توانیم مقصر تاخیر در اجراى
پروژه را کسى از میان تیم
کارفرما پیدا کنیم!

13. روى چند انتخاب به طور هم
زمان در حال کار هستیم. یعنى:
هنوز تصمیم نگرفته ایم چه کنیم!

14. تا چند دقیقه دیگر به این
موضوع مى رسیم. یعنى: فراموشش
کنید، الان به اندازه کافى
مشکل داریم!

15. حالا ما آماده ایم صحبت هاى
شما را بشنویم. یعنى: شما هر چه
مى خواهید صحبت کنید که البته
تاثیرى در کارى که ما انجام
خواهیم داد ندارد!

16. به علت اهمیت تئورى و عملى
این موضوع... یعنى: به علت علاقه
من به این موضوع!

17. سه نمونه جهت مطالعه شما
انتخاب شده و آورده شده اند.
یعنى: طبیعتا بقیه نمونه ها
واجد مشخصاتى که شما باید بعد
از مطالعه به آن برسید، نبوده
اند!

18. بقیه نتایج در گزارش بعدى
ارائه مى شود. یعنى: بقیه نتایج
را تا فشار نیاورید نخواهیم
داد!

19. ثابت شده که ... یعنى: من فکر
می کنم که ...!

20. این صحبت شما تا اندازه اى
صحیح است. یعنى: از نظر من صحبت
شما مطلقا غلط است!

21. در این مورد طبق استاندارد
عمل خواهیم کرد. یعنى: از
جزئیات کار اصلا اطلاع ندارید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 16:53  توسط سعیده  |